هی با خودم میگفتم لپ تاپم برگرده بشینم بنویسم

خیلی چیزا میخام بنویسم

ینی ارزش نوشتن دارن

اما اول رفتم تکست قبلیمو خوندم ک ببینم آخرین بار مودم چی بوده

خیلی نگران امتخان و پایان نامه و اینترشیپ بودم

فک کنم الان دو ماه گذشته

امتحان رولو سگو قبول شدم با 25

بعدش ی کم کارای بارو کردم

بعدش واس کرکشن که رفتم انا گف بیا اینترشیپ

ی هفته خیلی جالبی رو گدروندم

و میشه گف اینترشیپم از اون چیزی که انتظار داشتم راحت تر پیش رف

اما روز دوم اینترشیپ لپ تاپم اسکرینش ب گا رف

اما متعجب بودم از سالیمی

ک گف خیلی نگرانی

و ی سیستم در اختیارم گذاش

اصولا رییسا میگن خانوم سیستم نداری نیا

اما من باقی روزارو بدن حمل کردن سیستم رفتم شرکت

و ب فال نیک گرفتمش

البته نه خیلی نیک

چون اعصابمم سر لب تاب نوم خیلی خورد شد

و در واقع یک بار ب مرکز نفرستادیم

بلکه دوبار

حتی الانم ی کم استرس دارم

چون قاب اسکرینم خیلی دقیق ب ال سی دی وصل نیس

البته که من دیگه خسته شدم

و موضوع اگه فقط ب چسب درست و حسابیه

دیگه حوصلم یاری نمیکنه بفرستم اونحا

یاد لپتاپ موز افتادم که ب قاب لب تابش شیرازه میزد :)))

اون موقع ب والله بهش نمیخندیدم

ینی اصن موضوع مهمی واسم نبود

اما چندین بار چشم خورده بود و تعجب کرده بودم

خیلی خوب

فردا تموم شدن اینترشیپ ی تولد رفتیمو

و فرداش ک میشد یکشنبه دوباره رفتیم کنسرت رامشتاین

قسمت فایر زون

البته این دفعه تنها نبودیم

این دفعه از شدت گرما و بی آبی دقیقا تا بند شروع کردن من رو به هم گفتم نمیتونم و تلاش کردم از اون جمع برم بیرون و خودمو برسونم ب صلیب سرخ

و تونستم

حس خیلی بدی بود

تاحالا بهم دست نداده بود

تا مرز غش کردن رفتم

و تلاش میکردم بین مردم غش نکنم

چون میترسیدم برم لای دستو پا

دقبقا اول کنسرت بود

همه هیجانی

هیچکی بهم راه نمیداد

ک ت از پشت سرم داد زد وایتالیایی گف حالش خوب نیس

ک فهمیدم اون باهام داش میومد چون تا قبلش فک میکردم تنهام:)))

که نهایتا سر اهنگ 5 با سرم خوراکی برگشتمو با بدختی خودمون رسوندبم جای قبلی

چون خیلی جلو هم بودیم.

تجربه خیلی خوبی بود

اما من کنسرت کوپنهاگو بیشتردوس داشتم

چون سورپرایز شدم و نمیدونستم فایر زون هستیم

و اینکه جلوی ریچارد بودیم

هفته بعد کنسرت هم جاب جا شدم

در کل ماه جولای خیلی اکتیو بودم و البته از این حالت خیلی خوش حالم

تعطیلات اگوستو 4 روز رفتیم کالابریا

البته من گفتم

وگرنه میرفتیم همون سانتا ماریا همیشگی

و وقتی برگشتیم فرداش همونو رفتیم کونئو

تجربه جالبی بود

احساس میکردم شمال ایرانم

و البته از روز اول گلو دردم شروع شدو و روز دوم تب کردم

اما خداروشکر زود سرپا شدم

تجربه دید کوه های آلپ برام فوق العاده بود

و همینطور دیدن مرز کوهی ایتالیا و فرانسه

هوا خیلی سرد یود

کوه پر از حیوونای آزاد بود

حتی اسب وحشی

و واقعا رسیدم ب این حرف

که کوه میری بالا

نزدیکه قله که میشی

دیگه درخت نیس

دشت سرسبز

خوردن آبجو با پنیر فرانوسی تو دل جنگل

یکی از قشنگترین تحربه ها بود

امروز اول سپتامبر

و من دارم خودمو مجبور میکنم که بشینم پای کار بار و پایان نامه

امیدوارم همه چی خوب پیش بره

فعلا

قلب