30 شهریور
بازم گریه کردم
اومد بیرون سبک شده بودم
تا امودم بیرون مهنوشو علیرضا بحثو عوض کردن
نشستم با علیرضا حرف زدم
مهنوش:یادت رفته بود ظرف ناهارتو ببری که چی کا کردی امروز
من:آره اینقد حواسم پرت بود فقط ی چایی خوردم رفتم با دو تا از بچه رفتیم ی چیزی خوردیم
بعد از شام دوباره اعصابم بهم ریخت
علیرضا 12 رفت بخابه منم ک غش بودم.اما حتی نمیتونستم از جام تکون بخورم
رو مبل نشسته بودیم
با منوش میحرفیدیم
1:30 رخصت دادم رفتم مسواک بزنم تو آیینه دستشویی ب صورتم نگا کردمداغون بدم از خستگی
رفتم تو اتاق باز گریم گرف شروع کردم با خودم حرف زدن میترسیدم حرفایی ک میخام بش بزنمو یادم بره
یهو مهنوش اومد تو اتاق گف چرا اینطور میکنی؟
گفتم میدونی از چی حرصم میگیره؟اون الان راحت خابیده من دارم اینقد حرص میخورم
بازم بغلم کرد
کلی حرف زدیم
آخرش روحیم عوض شد ی ذره خندیدیم
اون وسطا شمیم پی ام داد که تولد فردا کنسله اینا
من که از ته دلم خوش حال بودم.با این اعصاب میخاستم برم تولد بگم ک چی آخه
ساعت 3 خابیدم تا 1 ظهر فردا
بیحال از خاب بیدار شدم کمرم بد درد میکرد
سرم منگ بود
اومدمد بیرون
مهنوش رو مبل نشسته بود
پاشد چایی ریختو
گف امروز بهاره میاد
گفتم چ خوبو اینا
نشستیم صبونه خوردیم
بهاره زنگ آیفونو زد اومد تو
بعد صبونه بیحالیم بیشتر شده بود
مهنوش میخاس واس اینکه خوشحال شم ماکارونی درست کرده بود
از بیحالی رو مبل دراز کشیدم
بعد ی مدت بیحالیم تموم شد ب جاش حالت تهوع شروع شد
اصن داغون بودم
عرق نعنا خوردم شربت آبلیمو عسل خوردم
خوب نشدم
ناهرم نخوردم حتی
نمیرف پایین
سرم گیج میرف
تا بعد ظهر ی ذره بهتر شدم
مهنوش رسوندتم خونه
بمم میگف همه حرفاتو بگوااا
خونه نبودن
رفتم دیدم
اتاقمو خونه تکونی کرده
با خودم گفتم:خوب ماسمالی میکنیا
واس اونم کلی داشتم اما گفتم الان اگه بگم میگهچ بی چشمو رویی
9:30 اومدن
تا قبل از اومدنشون از بی حای رو تخت دراز کشیده بودم بوی نرم کننده رو تختیم بم آرامش میداد
همچین بارویه باز مریم اومد جلو اول دست داد بعد بغلم کرد
من ک هنگ بودم
این ک کلا اهل این کارا نبود
!!!
اما بازم من سرد جوابشو دادم
بعدشم بابام اومد
رفتم جلو سلام کردم
منو کشید تو بغلشو 3 بار بوسم کرد اما من نه بغلش کردم نه بوسش کردم
مریم رف دوش بگیره بابام نشست رو مبل
خوب چی شد؟
من:همونا دیگه (ی ذره توضیح دادم)
بعد توضیح من خاست خودشو توجیح کنه منم منتظر این زمان بودم
سردردو حالت تهوع یادم رفته بود
گفتم ینی اونجا ماشین نبود؟
نه دیگه من از طرف سرکارم رفتم
ی ذره ساکت شد بعد گف
چون تو اونجوری گفتی ک چیزی نیس منم خیالم راحت شد
وگرنه میخاستم دربست بگیرم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خون خونمو میخرد میخاستم آروم باشم
بعدش م بش گفتم اونجوری ک پشت تل میحرفی فقط استرس میدی
آدم ربات نیس یادش میره من
گف آخه من نگران بودم
گفتم :اونجوری فقط استرس میدی ب آدم بعدشم 8 شب نبود ک
4 بعدظهر بود هرچی باشه اونجوری نباید داد بزنی
گف میدونم چی میگی اما من نمیتونم بیخیال باشم
گفتم:بیخیال نبودن نشونش این نیس ک داد بزنی از قصد ک بت زنگ نزدم که.آدم یادش میره بابا جون.تو خودت فراموش نمیکنی؟
گف:به هرحال آدم باید زنگ....
پریدم وسط حرفش:گفتم تاحال نشده چیزیو فراموش کنی؟چرا اینقد سخته قبول کنی؟من ک اونجا نرفتم گردش!بعدشم اصن ب فکرم خطور نکرد ک ساعت 4 باید زنگ بزنم.دلیلیم نداره توباداد بام بحرفی !چون فقط این کار تو جیزیو حل نمیکنه.تو عصبی!میخای فقط خودتو خالی کنی.ب من منتقلش میکنی.منم اعصاب اضافه ندارم بابا جون
حرصم گرفته بود
بعدش گفتم:حالا بام چی کار داشتی؟گفتی بیام خونه ؟
گف:گفتم بیای حرف بزنیم
گفتم:حالا چ عجله ای بود.مهنشو میگف زنگ زدی با اون با تندی حرف زدی.رفتم خونه خاهرم دیگه خونه خاهرم ک مثه کلانتری خطرناک نیس!!!!!
بابام دید حرف راستو میگم تمو کرد بحثو.وگرنه خیلی راحت عقب نمیکشه
مریم از حموم اومد بیرون بابام رف ب جاش
رفتم ب مریم گفتم:ی چیزی بم بده حالت تهوع دامر
گف ب خاطر عصبیه.فک ککردی میای خونه قزار چی بشه سوال پیچت کنیم ک چرا گشت گرفته بودتت؟(با خنده طعنه گف،کلا زبونشون نیش نداشت کلا خانوادتا لال میشدن)
منم گفتم:نه خیر.بنده اعصابم از جای دیگه خورده که همتونم میدونید چیه.بعدشم روانی بودن این جامعه ب من ربطی نداره.مگه انواع دیگش گیر خودت نیوفتاده؟
مریم:با ی لحنی ک میخاس حرفشو جمع کنه گف :چرا! حالا چی کا کردن؟
من:هیچی عکس گرفتن
مریم دوباره با نیش:سابقه دار شدیا
من:تو این مملکت ک عادیه
مریم:شوخی کردم
ن دیگه هیچی نگفتم
امروز صب دوباره ک پاشدمبازم حالت تهوع و سرگیجه داشتم.شدید شده بود.قرار رستوران داشتیم با خالم اینا که من نرفتم ب خاطر حال بدم
موندم خونه
9:30 پاشدم حالم داغون بود چایی نباتو اینا خوردم
10:30 رفتم تو جام:ی ذره خابیدم.11 بابام بیدارم کرد.گف میای؟
من:نه
بریم دکتر؟
من:نه میریم سرم میزنه دیگه
بعد از کلی حرف ک چیزی شد زنگ بزنو اینا رفتن
منم خابیدم تا 2 ظهر
بابام زنگ زد حرف زدیم بهتر بودم
اصلا گشنم نبود
رفتم دو لیوان دوغ خوردم حالم بهتر شد
نشستم پویراز دیدم
گوشیمو چک کردم دیدم علیرضا واسم کلی اطلاعات هتل فرستاده
مگر اینکه یکی هولم بده بشینم پای کارم
سیستمو روشن کردم دانلود کردم همشونو
گف رندراتو بفرس
فرستادم دید گف کارت خوبه
اینستارو چک کردم دیدیم نازنین عکس شیرینی دانمارکی گذاشته.
بله خوش گذشته بشوناا بدون من
بستنی ناصرو شیرینی دانمارکیو
حالا اگه من میرفتم انگار ن انگار
نیم ساعت پیش بابام اینا هم اومدن دیدم دستشون شیرینیه
کلا از دیروز ناهرو شام نخورده بودم اما گشنمم نبود
شیرینیو باز کزدن داغ بود.
یکی خوردم
عالی بود
کلا 3 روز گند و گهی بود
اما این تابستون فوق العاده بود.
دوسش داشتم
متفاوت بود
کلی اتفاق جدید افتاده بود.
بهتر این 3 روزو جزئش ندونم!
فلا